متن های احساسی و بلند ویژه فرارسیدن پاییز ۹۶

 متن های احساسی و بلند ویژه فرارسیدن پاییز ۹۶

پاییز ۹۶

پاییز 96

دلنوشته فصل_خزان

دست می شویم از این شهرغریب
درون من غوغایی برپاست
غوغایی وصف نشدنی
که حتی در کلام نمی گنجد

من دخترک شوریده حالی هستم
که شکوه بهار را پست سر گذاشته
روزهای تند تابستان را تاب آورده
تا به باران مهر بانی فصل خزان برسد

تا برسد به قدم زدن در خیابان های این شهر
که پر است از عاشقانه های گفته نشده.
ازغزل های خوانده نشده
و شاید با فرا رسیدن پاییز

و آوای خش خش برگ های فصل خزان
زیر قدم های استوارمان، حجم انبوهی از
ناگفته هایش را فریاد بزند
آنقدر بلند فریاد بزند

که گوش هر عابری کر شود
و
شاید
گوش
دنیا
از شنیدنش
کر شد.

آرزو_محمدزاده

پاییز ۹۶

 

پاییز 96

پاییز
به پاییز بنگر
وقتی با مرگ می ستیزد
وقتی در حسرت عمری که گذشت
برگ هایش می ریزد…
وقتی ناامیدانه به انتظار قافله ی سکوت می نشیند
تا لحظه ای رهایی فرا رسد
لحظه ای که قافله ی مرگ از راه می رسد…
آن زمان راهی جز رفتن نیست
و این پایان یک زندگیست،
پس بی امان می بارد…
و چه زیباست باران برگ
رقص در باد تا رسیدن به آغوش مرگ
چه زیباست بازگشت به دستان پر مهر خاک
بازگشتی از جنس عشق های جاودانه و پاک…
و این بازگشت سرنوشتی است
که رقم می میخورد برای هر پاییز
سرنوشتی که هرگز،
ندارد راه گریز

پاییز ۹۶

پاییز 96

صندلی تنهایی من….

میان سنگفرشهای سرد و خیس
و خطوط سفید و موازی جاده
صندلی تنهایی من ..
در گوشه ای به رنگ خاکستری
زیر چتر نقره ای رنگ ماه
در انتظار رؤیایی شیرین
لحظه ها را ورق می زند.
همه جا ساکت و خاموش
و خاطرات مه آلود من
بر روی بلندترین ستاره شب
غم دوری تو را فریاد می زند.
صندلی تنهایی من ..
تنها در میان شعله های آتش
قلب از جنس سنگ “خدا” را
با قطره های اشک گلهای نیلوفر
بر روی دیوار شیشه ای مرداب
نوازش می کند،
و میان قاب عکس خالی شب
به آسمان نگاه میکند
تا شاید..تویی که من را نمی خواهی
روزی دوباره،تو برگردی!!
صندلی تنهایی من ..
روبروی بغض خسته گلویم می نشیند
تا آواز تلخ روز جدایی تو از من را
در امتداد غروبهای بی انتهای پاییز
آهسته و آرام،خاطره رفتنت را
با سکوتی بلند فریاد زند.
آری.. صندلی تنهایی من از راهی خیلی دور
تلخ ترین و غم انگیز ترین خداحافظی عمرم را
میخواند…..غمگین ترین خداحافظی…..

 

پاییز ۹۶

 

بخوان! زندگی

در دیار پاییز،
درهای باغ همیشه گشوده¬است
امّا
هنگام ترک باغ
کفشی نخواهی داشت…
(ا.س)

پاییز 96

آه … شهرآشوب پاییزی من!
سمفونی حماسه¬ی بودن،
در وزش سرانگشتانم،
بر ستون¬های استوار عرشیت
نواخته شد
و پاییز تو
آن را با رقصِ نرم برگِ نفس¬هایش
در کُر اجرا کرد.
من
بذر لحظه¬های با تو را
در زمین روزگاران بی تو
می¬کارم
و آن¬گاه
چشم به راهِ چیدنشان
رسیدن را
انتظار می¬کشم
من
به تکثیر تو می¬اندیشم
و به باد می¬سپارم
بذری از آن¬چه مراست
ره¬آورد داشتنت.
آه … هرگز
به جُز به بودن و ماندن
اندیشه مکن!
می¬خواستم
به بهانه¬ی کفش¬های گم شده
انزوای باغ تو را جست¬و¬جو کنم.
روح همیشه سرگردان
در عریان شاخه¬های تو باشم
در باغ پاییز تو
نهال بهار آرزوهای فروخورده
بنشانم
در بستر آبگیر اندوهانت
بغلتم …
می¬پنداشتم
این زمستان
ترک لحظه¬های پاییزی¬ات را
کفشی نداشته باشد…
کفش¬هایش تیپا خورده
پشت درند!
فاجعه در رگ زمستان خزید
بهار در آستین پاییز
نهانی
نجوایی از آن¬گونه که می¬دانی کرد!
حق با زمستان …
نه،
او محکوم سرشتین است
تاوان بخواه!
جانش را و جهانش را
امّا اتّهامی چنین را- برفاب¬گون-
از شانه¬هایش بتکان!
این زمستان
تاب سنگینی جُز سپید
ندارد.
این بار را از شاخه¬هایش بگیر!
مگر تا زمان بوده¬ است و زمین
پاییز را
جُز با زمستان
سر پیوستگی بود؟!
اگر سرشت پاییز است
زمستان را
اتّهامی مضحک¬تر از این
متصوّر نیست
آن¬هنگام
که جز عشق را
توان بال گشودن
در حریم آغوشم نماند،
تن پذیرنده¬ات
به چیزی جُز عشق سگالید
و عصمت بدوی و بکرم را
آلود …
از آتش نفس¬هایت
چگونه عشق
قلعه¬های اعتمادش را گشود
و پنجه¬های ذهن تو را
که بوی توطئه می¬داد
لمس نکرد؟!
آیا سهمی از شک و دروغ
در تو وزید؟
یا ارواح خبیث سرگردان
از حاصل جمع من و تو
چیزی به غارت بردند؟!
آن¬که
جوانه¬های بهار تنش را
به تاراجِ خیانتِ ولگردِ بدسگالی سپرد
به اندازه¬ی پاییز
درک زمستان را
جا ماند
و عصمت معصوم عشق را
به ذهن پریشان جاده¬ها سپرد
آه … بت زخم خورده¬ی من!
آن روح بزرگ و نستوه را
مگذار این¬چنین
حقیر ببینم.
آیا همه¬ی ساخته¬های من پوشالی است؟!
و تو را نیز با دیگرانت
کم¬ترین تفاوتی- حتّا¬-
نیست؟
اکنون
کفش¬هایش تیپا خورده-
پشت درند.
ولی آن¬هنگام
که پرده¬های حقارتِ تسلیم
از پنجره¬ی رو به زمستانت
کنار رفت
و عصمت سیماب¬گونش
در باور آیینه¬ی زنگاری¬ات
کمال باز پسین یافت
به رساترین آواز
صدایش کن!
او در همسایگی پاییز
– یکی دو کوچه پایین¬تر-
منتظر است.
می¬خواستم
شعر زندگی را
از تو وام بگیرم.
آنک
اگر آخرین سروده¬ی تو
خونین است
این هجا را
خونین¬تر از تو
خواهم سرود.
پژواک آخرین سروده¬ی تو
می¬تواند
عشق را و زندگی را
در بندبند استوار پیکرم
هم¬صدا کند.
و می¬تواند
سیمرغان را
طعمه¬ی زاغان و کرکسان سازد.
بگزین
و آن¬گاه بخوان!
تا
با تو مکرّر کنم.
فریاد برآور!
«مرگ»!
نه،
هجای شومی است
و پژواک فجیعی دارد.
بخوان:
«زندگی»!
تا با توأش بخوانم
تا با تو بمانم.
آه … قلّه¬ی مه¬آلود و مستورم!
چه معصوم
تو را به تسخیری سپردم
که درک شکوه تو
را ناتوان بود
و جز دامنه¬های دست¬فرسود خویش
نمی¬دید!
هنوزترت عاشقم
تو را و تنت را
اگر دیروزم را
تصوّری از آن کوه و دشت نبود
امروزش
از ناب¬ترین چشمه¬سار
فراتر می¬نهم
و زلال¬ترش می¬سرایم
تنی را
که در ناب¬ترین عشق شست¬و¬شو دادی
آلوده¬اش مخوان!
و حیثیّت عشق را
به بازی مگیر!
ما در آن لحظه¬ی ناب
– همگام و همگون-
عشق را تن سپرده،
فهمیدیم
دیگر بار
با عشق
از در صلح آی و باز نگر!
آن¬گاه
جز کام و شکوهمندی¬ات
باز نحواهی یافت
عشق
فراترمان کشید
چندان که
مرا جز کامِ تو
و تو را
جز غرور من
اندیشه¬ای نماند.
چگونه عشق را
به ویرانه¬اش سپردی
و با خشک چوب عقل
عشق به تبعید رانده را
تنبیه می¬کنی؟!
من
هنوزترت عاشقم
و عقل خراباتی¬ام را
جرأت داوش نیست
آن¬چه از من
بی¬هیچ اندیشه¬ای می¬تراود
اندوهان تو
من
و جای خالیِ عشقی است
که شامگاه در تو فرو پژمرد.
شعر، نه …
که دادخواهی عشق است
که جامه¬ی کاغذین پوش
از تو
تفاهم می¬جوید …
و من
رسولی که بی هیچ کم و کاست
رسالتم را ابلاغ می¬کنم.
حماقتش مخوان!
که این معجزه
نه از بامدادان اندوه
از شامگاه افول آتش عشق توست
که در من جان گرفته¬است.
دیگر بی¬وجود تو
– حتّا واژه¬ای- نخواهم گفت
هیچ نخواهم گفت
تا فردا فرا رسد
تو را و مرا.
وقتی
عاشقانه¬ترین گناه را لایق نبودیم
گواراتر
که به شوم¬مرگی از این دست
نفرین خدایان نصیب بریم.
خویشتن را
بی¬رمق،
چونان سایه
بر زمین می¬کشم
بی که بدانم؛
بیرون از من چه می¬گذرد!
نیشتر بزن!
هر عضوی را که بیشترش می¬خواهی.
چیزی نخواهد شد؛
این¬گونه که بی¬حسّ و لمس
فرو افتاده¬ام.
چونان لخته¬ی خونی
که بر آیینه¬ی زمانش
تف کرده باشند،
آخرین همراهی تو را انتظار می¬کشم
آه ای عشق باز پسینم!
کاش این سفر
بوی لاشه
بوی مرگ
نمی¬داد.
اینک مرگ!
ای صمیمی¬ترین بیگانه!
ای فراغتِ جانِ عاشق من!
با چشمانم
دستانم
و جمله¬ی واژگانم
در این ظلمتِ بی¬عشق،
تو را می¬طلبم.

پاییز ۹۶

--------------------------------------------------------------------------
loading...

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme
بستن تبلیغ